سقوط چتر نجات

مرا بس

من هرچه نبوده‌ام آن‌قدر بوده‌ام

که کسانی دوست دارم

که کسانی دوستم دارند

و شاید نگاه به ساعتم کنم که هی

من هنوز وقت‌دارم

و اگر نه باشد

مرا بس

+ علی ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

زمستان تو

با این بار مرگ بر کولم

که نه این وزن مرگ درونم

و این درد که منم، ناسور که چهره برمی‌کشم از هرکه

شوخ‌ی از صفتم می‌گیرد

از لای دستت

ریختم

بر رختم، کهنه به دوریت از ژولیده

خَم‌می‌شوم

بر خُمش‌ دُردآلوده

که مرگم به صورتم نشیند سرد، بر دستانم بی‌لرز، به رنگ برف نیآلوده

که بمیرم

+ علی ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()   

پریدم

زمستان

سرد و آواره است

و جیغ کاسه‌ی سر

        در

زمستان فصل دیوانه است

+ علی ; ۳:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

ما خلق سگ‌پدر خالقمان به هیچ گهی نرسیدیم که لایق ریدن در شیشه باشد برای تماشای شما.

این روزها همان که توی کوچه آواز نمی‌خوانم از اندازه‌ی بال‌هایم است.

 این فصل سرد است سرد که هست ما را به مهاجرت می‌کشاند آن‌جا که وعده‌است.

من احمق که می‌نویسم و اما خرتر شما که هنوز می‌خوانیدم.

 

+ علی ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

مصرف

و نیک می‌دانیم حال آن فرزانه را آن‌گاه که این سال را "سال اصلاح الگوی مصرف" خواندند.

+ علی ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()   

تنهایی

هیچ‌کس نبود چون من نیازمند دوست و چون من تنها

+ علی ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

در سفر

انتهای این سفرنامه تا صبح نخوابیدم که خواب‌بیدار آرزوی چشم‌ش بادامی ست تلخ یا شیرین.

انتهای این خواب تا کی دوباره آرزوی روزی که بود که نبود

انتهای این درد تا دوباره کی خواب

تا دوباره کی خواب

+ علی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

دوشنبه

دوشنبه‌ بود.

کسانی که دوست

دوست‌ت

دوست‌ش

آقا شما یک دوست برای‌م سراغ‌داری.

دوست داری؟

دوست‌داری!

این‌که دوشنبه بود یادم‌نمی‌رود.

+ علی ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٥
    پيام هاي ديگران ()   

ش

خواب خوب است، بود. همین است که می‌خواهد خواب ببرد.

+ علی ; ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

 

همه‌جا پر کسانی هست که مونمی‌زند مثل ما لباس می‌پوشند و شاید کمی هم حرف‌بزنند راه‌می‌روند و بعد راجع به زن‌ها و آزادی توی مخت ورور یک‌سره راه‌می‌اندازند، یک مشت الدنگ پرت که همان‌قدر که از کلانتری می‌ترسند از شب‌های کوچه‌های بن‌بست هم می‌ترسند و بعد لابد یک‌‌هو این وسط می‌آیند اعتراف‌کنند که از زن‌ها چیزی نفهمیده‌اند و دنبال شعار روی دیوار با زبان‌شان ردمی‌کشند- این‌ها کمینه ارزش ندارد حالا این دسته الدنگ هر گهی که هستند، باشند ما هم جزو همان گهیم- بعد لابد تو به فکرت‌می‌رسد خودکشی‌کنی و خودکنی و بعد راه‌می‌افتی و کل راه راه‌میرفتی بی‌فکر راه‌رفته و  نجات و خواستن و شب نشده‌ آسمان از همان رنگ می‌شود آزادی اراده، اراده‌ی آزاد.

مادرت را گاهی با صدای بلند بخوان

+ علی ; ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۱
    پيام هاي ديگران ()