سقوط چتر نجات

 

با من بیا که روزها که رفت تو رفتی و روزها رفت

با من بیا کتابی کوچک در دستت 

با من بیا کلاهی بر سرت

و روزها گذشت

با من بیا روی دیوار دست‌ها باز 

با من بیا تکیه به درخت 

روزها رفت تو رفتی

دستت در دست من بود و جای پاشنه‌ی پاهایت سنگ

درختی که کاشتی سایه بود

با من بیا که ساعت چون روز است هر روز همان روز است

تو اگر باشی

همه چیز گرد است زمین

زمان می‌چرخد

و تو دستت مدادی است

تصویرت را روی صورتم می‌نویسی

پشت عکس را امضا می‌کنی و می‌فرستی

دنبال آدم‌های گم‌شده صفحه‌ی تحریم روزنامه را قایقی می‌کنی

و بعد تفنگ 

و بعد موشک

این‌همه گل زرد کنار دیوار خانه

این بیابان 

راه می‌افتی که بروی یک روز دو روز سه روز بی آب بی‌غذا می‌گردی

تمام کارهایت پی‌گرد دارد این‌جا هر روز پلیس است 

کلانتری است 

تو نیستی اما 

ماری از لانه‌ی اش سلام ‌می‌کند

و گیاهی از ریشه‌اش خودش را رها می‌کند

با تو در باد و شن می‌رود 

تو می‌روی

من به تماشای گل‌های زرد نشسته‌ام

با دستانم آب‌ها را هدایت می‌کنم 

برای آتش‌ها خانه می‌سازم

و خاک‌ها را خانه

برای درخت‌ها سایه می‌شوم

سنگ‌ها را پر

تمام دیوارهای کاه‌گلی را با دست می‌تراشم

دماغم طعم میوه می‌دهد

طعم باران در بیابان

تو رفتی

نشسته‌ای

ریشه‌ی گیاهی در دستت از دستت سر می‌زند

پاهایت در جوی آب روان است

من تو را می‌کشم 

و در خانه را می‌بندم 

روی دیوارها می‌نویسم 

پشت درها

خیالت را می‌نویسم

خیالت که با من می‌آید به دورترین باغ دنیا

تا ریشه‌ای را خاک شود

تو اما رفته‌ای

و روزها رفته اند

ساعت‌ها

و زمان خطی است بر نموداری

تو کتاب‌هایت را نخوانده رها کردی

کتاب‌هایت نیمه‌باز خاک را خانه شدند

من درسم را آبم

چشم‌هایم را می‌بندم اما

و کتابی را نیمه باز می‌کنم

بلند برای تو می‌خوانم

تا نزدیک انتها 

تو اما پایان تمام داستان‌هایی

+ علی ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

عرب در بیابان ملخ می‌خورد سگ اصفهان (سپاهان) آب خنک می‌خورد

دعوایمان (درگیری) با عرب‌ها بالاگرفته‌است چیزی می‌خواندم که مجبورمان کرده‌اند (واداشتنمان، وادارمان‌کرده‌اند، واداریدنمان) به واق‌واق سگ بگوییم پارس و خیلی چیزهای دیگر

عربی می‌بینم که نمی‌تواند پ را تلفظ‌کند (بگوید) بعد سگی را ملتمسانه (ببینید چه‌جور ملتمس ملتمسانه شده، خواهشمندانه) می‌کشد و سوی کوه‌های حجازش می‌برد که برای تحقیر (خواری) ما ایرانیان (پارسیان) بارس بارس می‌کند و از خدا می‌خواهد سگ ب را پ بخواند بعد (سپس) می‌آوردش پشت مرزهای ما با بلند‌گو صدایش (آوازش) را در تمام سرزمین پارس! پخش‌می‌کند (می‌پراکند) و ما از خجالت (شرمگینی) از آن پس به خودمان پارسی نگفتیم و ایرانی گفتیم.

بعد (سپس) به زبان انگلیزها واژه به پارس نزدیک است تا واق نگاه‌کردم در فرانسه هم بارک بود در اسپانیا هم بارکا و در خیلی زبان‌های دیگر تا فهمیدم پیش از آن در دیگر جاهای دنیا سگ نبوده‌است و آن عرب برای خواری ما سگ را برمی‌دارد و می‌برد تور (گردش) اروپا از آندلس تا راه‌شمال و سگ پارس‌می‌کند و پارس‌می‌کند ولی (بیک) چون عرب خوب پارس را نیاموخته‌بودش بارس بارس‌می‌کرد و می‌خواند و عرب  هذا البرشیا و آن‌هاهم سگ را دیدند و از آن پس واق سگ شد پارس برای خواری ما، حالا که خود اعراب به پارس‌کردن نباح ‌می‌گویند که برای خواری‌شان ما از ح که صدای (آوای) مسخره‌ای (؟) می‌دهد استفاده‌کردیم (بکار‌برده‌ایم) و تا می‌شد تحقیرشان کرده‌ایم (خوارشان)

حالا ( کنون) آن عرب مسیول (سازنده و خواهنده‌ی) این همه دردسر و درگیری ماست شاید هم لرنس عربستان بوده‌ که از انگلیس فرمان‌می‌برده‌است تا تفرقه‌ (جدایی) بیندازد و حکومت‌کند(فرمان‌راند)

+ علی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

من اگر

دندان آسیا به درد بوی گند دهان و پوسیدگی ‌می‌خورد زندگی اگر باشد

من اگر می‌خواهم که روی نوک انگشتان پا بلند شوم که گلوله نه از شقیقه‌، فکم را سوراخ کند و تمام‌ دندان‌ها از سوی دیگر صورتم بپاشد روی تابلوی که شما می‌بینید.

+ علی ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

رنجیدن

ما همه‌مان از فردوسی یک بیت کمش می‌دانیم که بسی رنج‌برده‌است در این سال سی، نه که رنج‌کشیده‌است یا بارکرده‌باشد یا این‌که تنها رنجیده‌باشد رنج‌برده است و این عجم را با آن پارسی که فارسی خواندش به‌تر است زنده‌کرده‌است که می‌بینیم چه زنده‌کردنی اگر آقا اندکی بیش از این در سی‌سال رنج می‌برد یا می‌آورد شاید ما زنده‌تر بودیم یا اگر می‌شد به استاد گیرداد و ردشد ازش.

+ علی ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

من اگر

من اگر، می‌خواهم در شیشه‌باشم تمام عمرم تا همه را دیده‌شود و از درون شیشه‌ها آینه‌هایی باشند که مرا نشان می‌دهند تا من از خودم دورنشوم و بعد می‌خواهم روزی رگ‌هایم را بزنم و ببینم تصویرم سرخ می‌شود به لکه‌ها و رنگ از صورتم می‌رود. من اگر، می‌خواهم خاطره‌ی تمام بودن انسان‌ها باشم و تکه تکه‌های ثانیه‌های مخفی‌شان که از یادشان اگر رفت من بوزم از لای موهای‌شان خوابی را که نمی‌بینند بخوابم. من اگر، می‌خواهم انگشتانتان را تک‌تک بچینم و با صدای گرفته بگویم‌تان: با دوستم درد آشنا‌شوید و چهر‌های‌تان را ببینم که درهم است و درد لذتی از تان بیرون‌می‌کشد  از پشت آینه تماشایتان می‌کنم، درد بی‌حسی‌ای برای‌تان می‌آورد و خلسه‌ای که می‌روید و تا آن لبه با هم خوش‌و‌بش می‌کنیم، می‌روید و بازنمی‌گردید.

+ علی ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

فرزند من

حالم زمانی را می‌رساند که رادیو نام اسیران‌/‌آزادگان ایران را می‌خواند و خانواده‌هایی که هیچ‌گاه نام‌ فرزندشان در لیست‌ صلیب‌سرخ نبود و هیچ‌گاه نامه‌ای از او نرسیده‌بود نه خبری نه کسی که بشناسدش و از سرنوشتش بداند می‌نشستند و در سکوت به رادیو گوش‌می‌دادند و تک‌تک نام‌ها را در ذهنش‌ان به دنبال اسم کسی که از دست‌داده‌بودند دوباره مرورمی‌کردند که نکند ذهن‌شان فریب‌کار باشد و نامش‌را چون‌نشانش پنهان‌کند.

+ علی ; ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

گاهی خداوند بی‌صدا می‌آید و در گوشم نجوا می‌کند

خدای ما خدا پرت‌هاست حرفش هم پرت است

دی‌شب فرمان می راند که تا سیگار صدای سوختن ندهد نکشش

ولی صبح رفته بود و فرمانش هم شده

+ علی ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

 

اگر آفتاب نباشد یا که خورشید در ظهر تابستان باشد ما که سایه‌ی شما و نمودتان در صفحه‌ایم محو می‌شویم مگر که تو پیرمردی باشی با قوز پشتت که کاسه‌ای می‌شود ظهر تابستان طلب آب را.

سال‌ها پیش در معبد‌های اطراف طرشت دنبال راهبی می‌گشتم که سایه‌اش مستقل از خودش وجودی بود و اختیاری داشت برای تمام کارهایی که دیگر سایه‌ها تنها نمایشی اند و نامستقل.

راهب سبیل‌های بلندی داشت و دماغش چیزی بود که اگر سایه‌اش می‌خواست از آن خودش باشد بایستی که تیری می‌شد در صورتش به سایگی.

راهب می‌خواست خودش را تنها با کلمات توصیف‌کند. تصویر صورت راهب را بکشید اگر او این سخنان را بر زبان از خودش گفته‌باشد.

"پدرم جنگ‌جویی از نسل لرهای تفنگ‌ به‌دست بود که تفنگش را به زور دولت مرکزی که می‌خواست مقتدر شود فروخت و حالا باید به جان خودش می‌افتاد تا که عاشق‌شد. من اما بچه‌ی عشق‌بازی پدرم در کمرکش کوه‌ها و گریز و درگیری او با خودش با معشوقعه‌اش و با مردمش بودم که در ده‌ای یک شب ماند و من شدم فرزند جنگ‌جویی که صبح‌ بستر عشق‌بازی‌اش مسلخش شد، من بایستی که سهرابی می‌بودم اما که مسیحی شدم از رنج ناتوانی‌ام و ناتوانی مردمی که می‌خواندم‌شان، پس مرا نظر راهی کردند تا که پدری شوم برای قومی که نه فرزندی داشت و نه خاطره‌ای از پدری و نه عشقی از مادری برای قومی که داستان‌هایش را از خاطرش پاک شسته بود تا که خطری یا که خطیری از او سرنزند دست بسته مرا به مذهب ضبح کردند که قربان بود نامم و قربان که نمی‌دانم."

راهب از جنس خبری بود که می‌گفت روزی از ما چیزی می‌آشوبد حتا اگر سایه‌ی باشد آن، هزار به انگار کم‌ از ما و چنین شد که سایه‌اش بر سرنوشت شومی که داشت از راهب شورید و با استقلال از او خودش را راهی کرد برای خیالی که در سر توده‌ بود از بزرگی و نمادی شد همان گونه که نمودی بود.

راهب داستان پدرش را خواهد گفت داستانی که از مادرش نقل‌می‌کرد

+ علی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

تا به مرگی که در او هست خو کند

برای بهار

+ علی ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

برگردیم سر ماجرای ف.

ف از خواب پرید این چیزها در خواب سراغ آدم می‌آید یا که بیداری ای که به خواب می‌ماند سالها پیش مدام حرف این بود که تاثیر خواب روی مغز یا مغز خواب آلوده روی خواب چیست و جواب به امواج آلفا می‌رسید چیزی از جنس امواج کیهانی و ف باید که اندیشه‌ی خواب بزرگ می‌داشت که فکرش رسید درد کلیه‌ی سوزشی است در سر که انگار سرت می‌سوزد آن وقت‌ها که ف هنوز می‌توانست حرف بزند معلمی داشت که می‌پرسید مشق‌هایت را نوشته‌ای و جواب نه بود انگار که پیمانی بینمان بود که هفته‌ای یک بار با دو دست می‌گرفتم و می‌کوبیدم به دیوار که شاید یاد بگیرم که مشق بنویسم ف گفت و بعد ادامه داد که همان سال افتادم و برادر ارتشی‌ام هم در تربیتم کوشا بود که آمدم کارگری تهران. حرف خواب بود درد کلیه که ف فهمید برای آمادگی دربرابر درد کلیه که شاید در سالهای بعد سراغش بیاد مثل درد زانوها که امروزه داشت می‌بایستی خودش را به آن عادت‌دهد پس از خواب بیدار شد و از پیت بنزین‌های دردهای نهفته و همیشه‌ آینده برروی سرش ریخت و سرش را سوزاند این که آقای ف در زمان سوزش سرش آیا دردی شبیه درد کلیه احساس کرد جوابی دارد که فقط خود ف می‌داند چرا که پس از آن دیگر کلمه‌ای از خاطرش نمی‌گذشت یا که خود ف هم نمی‌داند چرا که دانشی از سنی که درد کلیه سرش را بسوزاند یا این که درد کلیه واقعن سرش را می‌سوزاند در دست نیست. از این جای داستان به بعد هر چه‌ هست برداشت‌های شخصی من از اتقاقات و احساساتی است که از ذهن آقای ف می‌گذرد و برداشت‌های شخصی آقای ر و خیلی دیگر از آدم‌های خادم. آقای ف کلام دیگری به زبان نیاورد و من هم هیچ‌گاه میل دیدنش را نداشتم گاه جسته‌ گریخته از خادمان دنیای زیرینش حرف‌هایی می‌شنیدم که ف این کار را کرد و ف آن‌کار را.

من آقای راهنما را می‌شناسم ایشان پیرمردی است از هفتاد گذشته و مویش به تمام سپید گشته‌است و هنر چیزی است که او را از سایرین خادمانش جدا می‌کند آقای ر سرسلسه‌ی خاندانی هنری است که خودش کمتر شناخته‌شده‌ترین آن‌هاست. من ر را روزی دیدم که از سرما دستانش دمای بیرون گرفته‌بود روزهای افول ف بود که صدایش کردم حاجی سردت است بیا درون ماشین. و جواب این که من حاجی نیستم و حرف گل کرد و تمیز بود که پرسیدم به چه کاری و گفت پیش از این دزدی می‌کردم پیر و فرسوده که شدم رو به نویسندگی آوردم و حرف به ادبیات کشید که چیزی برای گفتن داشت و باز از سایر خادمین جدا بود. بعد از آن شب آقای ر چند بار به گوشی من زنگ‌زد اما من نخواستم که جوابش را بدهم خوب می‌دانم که گاه جواب بعضی تلفن‌ها به این می‌رسد که کسی می‌خواهد برای آخرین بار چیزی به تو بگوید و من دیگر در سنی نیستم که تاب بار آخر را داشته‌باشم و آقای ر هم سنش مدام درباره‌ی بار آخر بود. ر چیزهای از ف برایم تعریف کرد که بی کم و کاست برایتان بازگو می‌کنم و دیگران چیزهایی از ر می‌دانستند که باز برای شما خواهم‌گفت.

 

می‌بینید که تمام گفته‌ها با واسطه خواهدشد و من دیگر نقشی در این داستان ندارم دستم روی کی‌بورد است فقط

+ علی ; ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٧
    پيام هاي ديگران ()