سقوط چتر نجات

بشارت

من که پیام‌آوری یک‌تا ام شما را بشارت می‌دهم، باشد که در آینده ببینید، ای کسانی که تا این گاه مرا می‌خوانید.

+ علی ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
    پيام هاي ديگران ()   

من و ناحی۲

این‌که مدام بگویی نمی‌بینم که از کناری می‌گذرم این‌که برایش محکومم‌کنی شاید از انصاف به دور باشد، سیبیل‌های اژدها هم‌‌جنس مو ست به کلفتی استخوان ساق پا. افتادن بی‌درد نیست، سقوط درد خود را دارد. شاید در ابتدا وزنت از تو دورشود، احساس کنی سبکی که در آسمان پروازمی‌کنی به خودت ببالی اوه به آن‌چه باید رسیده‌ام! من دیگر هیچ دردی نخواهم‌کشید! حتا وزن خود را نیز نباید بر پای تحمل‌کنم، نباید چیزی را حمل‌کنم اما زمین در بی‌نهایت نیست خواهی رسید و برخورد انگار بخواهد انتقام این لحظه خوشی را بگیرد، سنگین است استخوان‌هایت خورد می‌شود و وزنت تو را درهم‌می‌شکند. من نمرده‌ام، شاید به این خاطر باید شکرگزار اژدهایی باشم که از ناکجا آباد سردرآورد و مرا قاپید، اما اژدها فرشته‌ی نجات نبود، بالهای ابریشمی‌اش را برایم بهن نکرد و همچون معجزه‌ای از شدت بخورد نکاست. سیبیل‌های اژدها پوست و گوشت می‌درد، بدنم را درید اکنون برهنه ام تمام حجاب‌ها، پوست و گوشتم پاره‌گشته‌است. دیدن هنوز دردناک است اژدها به هرجا می‌پرد ناظر همه‌چیز است، من اما چشم‌هایم را بسته‌ام هر تکانی دردآور است. من از جنس انسانم نگاهم به معنای جست‌وجو است دیدن بی دنبال کردن، دیدن و گذشتن چزی از جنس منع از لذت دانستن از منع خوردن سیب است و جستن از جنس حرکت است و حرکت درد دریده‌ها، درد.

انصاف نیست نفی دیده‌ها و قلب‌شان به دیگر را ندیدن بخوانی از بخشش نیست نگفتن از، پی‌نجستن را کوری بنامی. تو باید از پهنای این استخوان بگذری تا به داد آیی.

+ علی ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

من و ناجی ۱

هفته‌ی پیش بود که اژدهابی (از آن‌ها که آتشین‌اند و بالهای بزرگ‌ دارند) دنبالم کرد در حین فرار به فکرم رسید که خیلی لاغر شده‌ام و ممکن‌است شلوارم از پایم درآید. هیچ نمی‌خواستم کون برهنه از دست ا‌ژدها فرارکنم دنبال سوراخ بعدی کمربند گشتم نبود انگار سرعتم در این گیرودار پیداکردن سوراخ و فکر دویدن بی‌شلوار کم‌شده‌بود که اژدها بلعیدم.

خوب از زمانی که اسم این‌جا را سقوط بدون چترنجات گذاشتم خیلی سال می‌گذرد اما هم‌چنان سقوط بن‌مایه‌ی اصلی زندگی‌م است هیچ بالای ساختمان‌های بلند بوده‌اید؟ میل پریدن داشته‌اید؟ همه‌ی این‌ها از آن‌جا می‌آید که نمی‌توان دوست‌داشت، بسته به چیزی نیستی. آن‌‌گاه همه‌ی انسان‌ها را دوست ‌می‌داری چرا که دوستی فرد عاشق شدن برایت بی‌معنی ست. پس فرار تمام کسانی که دوستم دارید و به من مهر می‌ورزید الفرار و سقوط.

من نمرده‌ام لای سیبیل‌های اژدها گیرکرده‌ام و حالا مدتی ست که با او این‌طرف و آن‌طرف می‌روم درست وقتی که از روی ساخت‌مان پریدم سر و کله‌ی اژدها پیداشد چند روز پیش شلوار از پایم افتاد و حالا کون برهنه روی سیبیل اژدهام.

+ علی ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

کلاغ‌ها-سه،آخر

کلاغ سه بی‌ربط می‌حرفد و آشکارا پیداست (از مصدر پیداستن) هیچ به کلاغ نمی‌ماند . از زمانی که مادرش، هاچ ِ زنبور را پی‌می‌گشت، اندیشید که مادر جست‌وجویش است. مامانش را می‌دید و مادر هاچ را نمی‌دید و مادر با مامان در دیدگاه‌ش نمی‌یکسانید. دو می‌داند که آن‌چه را ب‌استنباطانند، دشوار به تجربه می‌ردانانند.

 

سه می‌خندد زبان مرد کلاغی در این اندیشه‌های رو می‌خنداندش. می‌خواست که داستان باشد ولی مرد بی‌حوصله است. کلاغ سه می‌داند که آخرین است.

+ علی ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

ماندن یا مهاجرت از دیدگاه دو فیزیک‌دان فیزیک نوین، پلانک و هایزنبرک

پیش‌نهاد ماکس پلانک به هایزنبرگ

در چنین اوضاع و احوالی، استعفای شما نتیجه‌ای جز این‌که شغل‌تان را از دست‌بدهید ندارد، که شما باکی از این ندارید، اما تا آن‌جا که به آلمان مربوط می‌شود، اعمال شما پس از این دوران فاجعه‌آمیز دوباره اهمیت می‌یابند. ما از اکنون باید به فکر آینده باشیم. اگر استعفا کنید در به‌ترین حالت می‌توانید شغلی در خارج از کشور پیداکنید، اما در بدترین حالت چه خواهدشد، دلم نمی‌خواهد در این باره چیزی بگویم. در خارج از کشور یکی از مهاجران بی‌شماری خواهیدبود که دنبال کار می‌گردید و از کجا معلوم که یک نفر دیگر را که از شما بیش‌تر به آن کار نیازدارد، از آن محروم‌نکنید؟ بی‌شک می‌توانید در آرامش کارکنید و خطری متوجه شما نخواهدبود و بعد از پایان فاجعه هروقت که بخواهید می‌توانید به آلمان برگردید، با وجدانی آرام و خوش‌حال از این‌که با کسانی که گور آلمان را کنده‌اند هم‌کاری نکرده‌اید، اما تا آن زمان سال‌ها باید بگذرد و در این مدت شما تغییرمی‌کنید و مردم آلمان تغییر می‌کنند و من نمی‌دانم شما می‌توانید خودتان را با این شرایط جدید وفق‌دهید و در آن دنیای دگرگون‌شده تا چه حدمی‌توانید موفق‌شوید؟

اگر استعفانکنید و بماند وظیفه‌تان به کلی فرق‌خواهدکرد، نمی‌توانید جلوی فاجعه را بگیرید و برای بقا مجبور می‌شوید پشت سرهم سازش کنید. اما می‌توانید به دیگران بپیوندید و جزیره‌های ثبات بسازید. می‌توانید جوانان را به دور خود جمع‌کنید، به آن‌ها یاددهید دانش‌مندان خوبی شوند و به آن‌ها کمک‌کنید که ارزش‌های کهن را حفظ‌کنند. البته کسی نمی‌داند از این جزیره‌ها چند نفر از فاجعه جان سالم به‌ درخواهدبرد، اما یقین‌دارم که حتا اگر گروه‌های کوچکی از جوانان خوش‌فکر و با‌هوش را در این روزگار سخت راه‌نمایی کنیم، گام بزرگی در راه اجیاء آلمان پس از گذشتن این دوره برداشته‌ایم زیرا این گروه‌ها مثل هسته‌های بلور خواهندبود که از آن‌ها اشکال تازه‌ی حیات به وجودمی‌آید. من نظرم در درجه‌ی اول به احیای پژوهش‌های علمی در آلمان است، اما چون کسی درست نمی‌داند که نقش علم و تکنولوژی در آینده چه خواهدبود، این تذکرات در مورد فعالیت‌های وسیع‌تر دیگر هم صادق است. فکرمی‌کنم همه‌ی کسانی که شغلی دارند و به دلایل نژادی یا دلایل دیگر ناچار به مهاجرت نیستند، باید بمانند و پایه‌های زندگی جدیدی را که باید پس از این کابوس شروع شود، بریزند. این کار بسیار دشوار و حطرناک خواهدبود و سازش‌های که مجبورید بکنید بعدن به عنوان مدرک علیه شما به کارخواهدرفت و به‌جا هم به کارخواهدرفت. طبعن نمی‌توانم کسانی را که طور دیگری تصمیم می‌گیرند و کسانی را که وضع موجود آلمان را تحمل‌ناپذیر می‌دانند و نمی‌توانند بمانند و شاهد بی‌عدالتی‌ها باشند که نمی‌توانند جلویشان را بگیرند، ملامت‌کنم. اما در این اوضاع تیره و تاری که آلمان به آن دچاراست، هیچ کس نمی‌تواند رفتار شایسته‌ای داشته‌باشد. هر تصمیمی که بگیریم ما را در نوعی بی‌عدالتی درگیرمی‌کند. در تحلیل آخر هرکسی باید خودش تصمیم بگیرد، نصیحت‌کردن و نصیحت‌پذیرفتن معنی ندارد. بنابراین تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است هر کاری که بکنید تا وقتی که این مصیبت بزرگ به سرنیامده، نمی‌توانید از مصایب کوچک‌تر جلوگیری کنید. اما لطفن به فکر روزگاری باشید که پس از آن فراخواهدرسید.

دیدگاه ورنر هایزنبرگ

بیاندیشید که اگر انسان تصمیم به مهاجرت بگیرد چگونه می‌تواند تصمیم خود را با گفته‌ی کانت هم‌آهنگ سازد "فقط برطبق قاعده‌ای عمل‌‌کنید که به موجب آن در هم‌آن حال بتوانید اراده‌کنید که رفتار شما قانونی جهانی شود" به هرحال همه‌کس نمی‌تواند مهاجرت کند. آیا انسان باید از کشوری به کشور دیگر کوچ می‌کرد و در جایی آرام‌نمی‌گرفت تا از هر فاجعه‌ای در امان بماند؟ بلاخره هر کسی به حکم ولادت و زبان و فرهنگش به کشوری خاص تعلق دارد، اگر انسان ریشه‌هایش را قطع‌می‌کرد و مهاجرت می‌کرد آیا صحنه‌ را برای دیوانگان نامتعادلی که با نقشه‌های جنون‌آمیزشان آلمان را یکراست به سوی فاجعه می‌بردند خالی نمی‌گذاشت.

 

از کتاب جزء و کل نوشته‌ی ورنر هایزنبرگ

پی‌نوشت: به گمانم دیدگاهشان در هر مکان و زمانی می‌تواند صادق باشد.

+ علی ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٥
    پيام هاي ديگران ()   

کلاغ‌ها-دو

کلاغ دو پرواز می‌توانست، به روزی که پروازیدن می‌خواست ماهیچه‌هایش را ورزاند و صدایش را صافاند، بال‌هایش را به‌هم‌زد و با قاری از درخت آشیانه‌اش به درختی پرید و سپس اوجید.

کلاغ دو زبانی آموخت، در آغاز قارقارش چون خوردار و کردارش دیگرانی نمی‌خواست. یک آن‌روز به قاری تمسخرنده از و زبانی بد‌نهاد او را خواند. دو آموخت تا قارش از جنس خوردار و کردارش نباشد. فهمید گویه - و همراه همیشگی‌اش اندیشه - نه در درون که بین افراد می‌شکلد. دو جفتِش (جفت‌شدن) را از جنس کردار می‌دانست که نیاز فرد به دیگری از درون می‌آید و ارضایِش‌ش هم.

+ علی ; ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٥
    پيام هاي ديگران ()   

کلاغ‌ها-بک

چند سال گذشت تا کلاغ یک به این نتیجه رسید از سیاهی اش بکاهد. چرا سیاه است؟ سوالی نبود که بتوان با قارقار به آن اندیشید کلاغ یک بایستی زبانی آموخته‌می‌بود که سیاه در آن واژه‌ای باشد همراه رنگی و صفتی که پلیدی را به خاطرش آورد. یک زبانی ستوهنده و بدنژاد فراگرفته‌بود زبانی که غرض‌ورزانه اندیشه‌ای به او خورانده‌بود و حالا رنگش شرمی شد.

+ علی ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

می‌ترسم آن‌قدر که مدام طول خانه را گزمی‌کنم (می‌گزم) و سیگار می‌دودانم از خودم می‌ترسم از زندگی و از حجم ناشناخته‌ی زندگی.

دیگر داستانی برای روایت نیست، ناشناخته‌ها نه که نه شناخته باشند به تمام آشنا اند اما بی‌گاه در خط زمان قدمی‌علمند.

اگر مرا باززیشی باشد می‌خوام همین را بزیم تا بدانمش.

+ علی ; ۳:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()   

وقتی در شرق بمانی

دست ‌می‌قطعد او بر لبه‌ی بارو  می‌رود، دست بریده خط تمنا می‌کشد.

خواهش است که به زمان ساییده، برنده گشته‌است به سوی تو، در خیالی به ذهنِ رنگ پریده‌ی سایه بر دبوار او می‌رود دست به دنبال.

تو را به تمامی خواستن تو را تمام خواستن که شیرین در خیال خیلی، رهایی در دوردست و دستی بریده به دنبالت. هرگز نرسد چهره‌ات را نلمسد و تو نبینیش، از او بیرون نشوی و او از تو خالی که خیالت دنباله است در آسمان.

+ علی ; ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

زمانی هر چیز پناه‌گاهی بود زمانی خواندن دیگر نوشتن نوشیدن کشیدن دیوارها فروریخت چهری سرد سال از پرده به درشد حالا هیچ مفری نیست به هر سو بنگری مجازی از توست که هزار ساله خسته در گوشه‌ای انتظار مرگ را نشسته تو را از خودت دیگر گریزی نیست تو را با خودت باید که کاری باشد و اگر نه تو را مرده می‌توان خواندن به خود بنگر و جان سخت باش که تاب دیدن این همه زشتی دلی می‌خواد به فراخی دریا ها یا که به سنگی کوهستان تو خودت را در چه دیدی که از خویشتنت رمیدی باز گرد چه به سنگ‌دلی چه به مهر‌بانی خون‌ها ریخته دیگر به جفای خود تیغ مکش که تابی نمانده است دیگر به تاراج خود نیا که گنجی نیست دیگر از این سرزمین گذر مکن که نه آبی است نه آبادی دیگر خسته همان جا بنشین شاید که خودت که بودنت به سراغت بیاید و تو از او پر شوی بدان سان که خالی  شدی از هر زیستنی بیا و دیگر بار بزی برای بودن باش در هوای شهرت نفس بکش و مرگ را به پشتی بخوان در گوشش پچ پچی بکن و بلند بخند دیوانه وار بخند بخند بخند و چرخ‌زنان از روی صحنه بشو تنها چرخ‌زنان شو دیگر شو

+ علی ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()